تبليغاتX
بازم کیو کیو بنگ بنگ
 

سلام پدر بزرگ! من یک پسر زشت هستم . ولی در عوض کتابهای شما را می خوانم . همه مرا مسقره می کنند ولی من در عوض کتابهای شما را می خوانم .

پدر بزرگ ! در اینجا هیچ کس حرف یک پسر زشت را نمی شنوند. گوش نمی دهند. یک روز که من داشتم  برای خودم در گوشه ی یک دیوار مدرسه گریه می کردم ، یک نامه رسان مهربان گفت که برای پدر بزرگ سفید، یعنی برای تو نامه بنویسم و بعد من خیلی خوشحال شدم . حالا این نامه را نوشتم و یک شعرم را که در کلاس خواندم و فقط معلم مرا بوسید.

قشنگ

خیلی از آدمها زشت

و قشنگ نیستند

بعضی ها هستند

بعضی ها زست

بعضی ها قشنگ

اما باز هم آنها آدم هستند

می آیند به آفتاب

می روند به ماه نگاه می کنند

و مثل مادربزرگم زشت می شوند، پیر.

می آیند ، می خندند

مثل خواهر کوچکم ، تپلی

که توی گهواره به من نگاه می کند

وقتی که لبهای کوچکش

پر از سر و صدای رخت شستن است

از تورنتوی کانادا

جک زشته

که ۹ سال دارد



سه شنبه هفتم مهر 1388 |

 

 

چرا آدمها جایشان را عوض می کنند؟

 

من یک دختر فلسطینی ام پدر بزرگ!

 

نمی دانم چرا در آسمان شهرهای ما پرنده ها نیستند.

 

نمی دانم چرا خدا از شهر مقدس خودش رفته است . پدر بزرگ سفید! تو بگو، آیا خدا

 از ما قهر کرده ؟

 

خدا نکند پدربزرگ، آن وقت من خیلی تنها می شوم . و دل کوچکم می ترکد.

پدربزرگ، دلم می خواهد بروم

 پیش خدا و از باغ خدا یک خوشه ی گندم با یک دسته گل سفید بردارم  و با یک

 پرچم سفید بیایم وست شهر بایستم و بعد همه دور من جمع شوند ، ما

سنگهایمان را به صحرا برگردانیم و آنها تفنگهایشان را به انبارها برگردانند، بعد برویم و

 با هم آن گندم ها را بکاریم، و هر روز صبح به هم گل بدهیم و بعد باهم زندگی کنیم.

 

پدرو می گوید: (( ای کاش ما آدم بزرگ ها می توانستیم به یاد بیاوریم که حضرت

موسی ، حضرت عیسی و حضرت محمد همه فرستادگان یک خدا هستند و ما همه

 به هم وصلیم و ما همه بنی اسرائیل و بنی ابراهیم هستیم.

 

البته پدربزرگ! من این چیزها را هنوز زیاد فهمیده نمی شوم. همانطور که هنوز هم

 نمی دانم چرا هیتلر باآن سبیل کوچکش آنقدر داد می زد توی سر دنیا . که بعد آدمها

 مجبور شدند جایشان را عوض کنند.

پدر بزرگ! دیروز یک شعر تازه نوشته ام. برادرم که کتاب های تو را اول از من خوانده و

نامه های زیادی برایت نوشته ، گفت که من هم برایت نامه بنویسم و شعرم را هم

بنویسم . و حالا پس می نویسم.

 

 

برگها

 

یک گنجشک

 

روی درخت تابستان

 

تکاهن نمی خورد ، هیچ ، اصلن

 

می پرسم :

 

چرا پرواز نمی کنی ، گنجشک قشنگ؟

 

می گوید:

 

می ترسم برگها دوباره به درخت برنگردند.



شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 |
Blog Skin